تبليغاتX
ســپــنـتــا مــیــنــو آزاد

 

قاصدک هان! چه خبر آوردی

از کجا وز که خبر آوردی

خوش خبر باشی اما .. اما

گرد بام و در من بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه زیاری

نه ز دیار و دیاری

باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من

همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب



قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که فریبی تو فریب

که دروغی تو دروغ



قاصدک هان!

ولی

راستی آیا رفتی با باد؟

با تو ام آی کجا رفتی آی!



راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی طمع شعله نمی بندم

خردک شرری هست هنوز؟



قاصدک، قاصدک، قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند

مهدی اخوان ثالث (م-امید)


 

+ نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط داود |

یک ماهی می شه رژیم گیاه خواری گرفتم

یه جورایی بدن و فکر و اعصابم عوض شده

حس من اینجوریه:  از خلق و خوی حیوانی

به حال و هوای لطافت و سرسبزی گیاهان می رسه

بر می گرده به دل طبیعت

اعصاب آروم تر ......

شاید تلقین باشه

اما من که انجوری شدم بهتون پیشنهاد می دم

این کار را انجام بدید

بدن احتیاج داره به این جور تنوع ها

یه عمر گوشت و مرغ و ماهی حیواناتی

که در مورد سلامتش مطمئن نیستیم

استفاده می کنیم .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط داود |

تیر روز از ماه فروردین / 13 فروردین

سیزدهمین روز از هر ماه تیر یا تشتر نام دارد.

در باور ایرانیان پیش از اشوزرتشت تیر (تیشتر) ایزد باران است

 و ایرانیان باستان از بامداد روز تیر از ماه فروردین سفره نوروزی را برمی چیدند

 و سبزه ها را با خود بر می داشتند و به دشت و صحرا می بردند و

 به آب روان می سپارند و با نیایش به درگاه اهورامزدا آرزوی

بارش باران و سالی پر از فراوانی و شادی می نمودند.

در روز تیر از ماه تیر ، آرش قهرمان ایرانی

در حالی صلح را در ایران برقرار می سازد که جان خود

را از دست می دهد.

شاید ناخجستگی روز سیزده در نزد ایرانیان باستان در آن باشد.

+ نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط داود |


سبزه نودمیده: سبزه‌ها را به شمار هفت یا دوازده که شمار سپند برج‌ها است،‌ در قاب‌های گران‌بها سبز می‌کردند. در کاخ پادشاهان ۲۰ روز پیش از نوروز دوازده ستون از خشت خام بر می‌آوردند و بر روی هر یک از آنها یکی از غلات را می‌کاشتند،‌ خوب روییدن هر یک از آنها را به فال نیک می‌گرفتند و می‌گفتند که آن دانه در آن سال پر بار خواهد بود. در ششم نوروز آن غلات را می‌چیدند و به نشانه برکت و باروری در تالار پخش می‌کردند.
خانواده‌ها معمولا سه قاب از سبزه‌ها را به نشانه هومت(اندیشه‌نیک)،‌ هوخت(گفتارنیک) و هورشت(کردارنیک) بر خوان می‌نهادند و بر روی آنها گندم،‌ جو و ارزن که خوراک اصلی مردم بود سبز می‌کردند. رنگ سبز آنها رنگ ملی و مذهبی ایرانیان بود و خوان نوروزی را زینت می‌بخشید. سبزشدن دانه نماد امشاسپند امرداد است. مردم بر این باورند که فروهر نیکان باعث بالیدن و سبز شدن دانه‌ها به هنگام بهار می‌شود.
سمنو: از جوانه‌های تازه رسیده گندم ساخته می‌شد از آنجایی که فروهرها باعث روییدن گیاهان و جوانه زدن آنها می‌شوند،‌ خوردن این جوانه‌های بارور سبب نیرومندی و باروری در همه‌ی سال می‌شود.
سنجد: یکی از میوه‌هایی است که در خوان نوروزی گذاشته می‌شود. چون بوی برگ و شکوفه درخت آن محرک عشق و دلباختگی است که از مقدمه‌های اصلی زاییده‌شدن و زایندگی است،‌ پس وجود آن نشانه‌ای از زایش کیهانی است.
سیب: روستاییان سیب را در خم‌های وپژه‌ای نگهداری می‌کردند و پیش از نوروز به یکدیگر هدیه می‌دادند. سیب با زایش هم نسبت دارد. بدین گونه که بیشتر درویشی سیبی را از به دو نیم می‌کرد و نیمی‌از آن را به زن و نیمه دیگر را به شوهر می‌داد. بدین ترتیب مرد از عقیم بودن و زن از نازایی رها می‌شد.
سکه زرد و سفید: نمادی از امشاسپند شهریور که نگهبان فلزات است و بودن آن بر سر خوان موجب برکت و سرشاری در آمد انسان می‌گردد.
اجزای دیگر خوان نوروزی
۱- آتشدان: آتشدان که از آتش خاندان مایه می‌گرفت در همه آیین‌های مذهبی به‌کار می‌رفت و باید در میان خوان نهاده می‌شد و دانه‌های مقدس اسپند به همراه چوب‌های خوشبو در کنار آن جای داشت.
۲- ماهروی و برسم: ماهروی همان برسمدان است. به علت اینکه تیغه‌های نگهدارنده برسم‌ها شکل هلال ماه است. از این رو آنرا ماهروی می‌نامند. شاخه‌هایی کوتاه از انار،‌ بید،‌ انجیر و زیتون را به دارازای سه بند می‌بردیدند و آنها را به شمار سه،‌ هفت،‌ دوازده یا بیست و یک بر سر خوان در ماهروی جای می‌دادند. برسم را معمولا بر سر خوان غذا هم قرار می‌دادند و نماد برکت گیاهی بود. دسته‌ای از آن را پیش از خوردن غذا به‌دست می‌گرفتند و آفرین می‌خواندند. در روزگار ساسانیان برای اینکه خوان شاهان شکوه بیشتری داشته باشد این ترکه را از زر(طلا) می‌ساختند و به آنها «زرین تره» می‌گفتند. کم کم برسم‌های فلزی به آیین‌های دینی هم راه یافت.
۳-کتاب سپند: چون جشن نوروز یک جشن ملی بود هر خانواده‌ای می‌توانست مذهبی ویژه خود را بر روی خوان نوروزی بگذارد. در روزگار ساسانیان کتاب خرده‌اوستا را بر سر سفره می‌گذاشتند و پیش از فرارسیدن سال نو بخش فروردین یشت آن‌را که مربوط به فروهرهای شاهان،‌ پاکان،‌ پارسایان،‌ دلاوران و شهسواران است،‌ می‌خواندند. امروزه نیز مسلمانان و کلیمیان قرآن و تورات بر سرخوان نوروزی می‌گذارند.
۴- کوزه آب: کوزه آب که توسط دختران نورسیده از زیر آسیاب‌ها پر می‌شود با زیتنی از گردن بند بر سر خوان نوروزی قرار می‌دادند. امروزه به جای کوزه از تنگ‌های کوچکی استفاده می‌شود که سبزی بر روی آنها سبز کرده‌اند و تنگ را با روبان‌هایی می‌آرایند.
۵- نان: نان نمادی از برکت است. در روزگار ساسانیان نان‌هایی را به اندازه کف دست بود،‌ می‌پختند و آنها را که «درون» Dron می‌نامید بر سر خوان نوروزی می‌گذاشتند. گاهی بر آنها آ‏فرین می‌خواندند و آنها را برکت می‌بخشیدند. امروزه ظرفی از نان یا نان سنگک بزرگی بر روی سفره قرار می‌دهند که در آیین زناشویی هم این کار انجام می‌شود. گاهی بر روی نان با دانه‌های کنجد «مبارک‌باد» یا«خجسته باد» می‌نویسند.
در روزگار ساسانیان بر گوشه‌های خوان نوروزی می‌نوشتند: «افزون باد» یا «افزا باد» که موجب برکت خوان در همه سال می‌شد. این واژه‌ها را بر روی سکه‌های ساسانی نیز ضرب می‌کردند تا برکت پول را افزایند.
۶- شمعدان: در دو سوی آتشدان شمعدان‌های گران‌بها یا چراغ‌هایی می‌نهادند و آنها را می‌افروختند و این نشانی از دنیای فروغ بی‌پایان بود که جایگاه فروهران است. نور و روشنایی در آیین‌های مذهبی از جایگاه ویژه‌ای برخوردار بود.
۷- شیر: شیر تازه دوشیده شده نمادی از غذای نوزاد کیهانی است. زیرا برپایه استورهای آفرینش انسان در گهنبار «همسپتمیدیم‌گاه» یعنی در روز ۳۶۵ سال آفریده شده‌است. بنابراین در جشن زایش،‌ آدمیان نیز به شیر نیاز دارند. شیر در مراسم مذهبی سپند شمرده می‌شود و گاهی آن‌را با عصار گیاه هوم در می‌آمیختند. پنیر تازه هم که از فرآورده‌های شیر است و دارای اندیشه باروری است بر سر سفره نوروزی قرار دارد. پادشاهان ساسانی در بامداد نوروز از خرمایی که درون کاسه شیر ریخته می‌شد به همراه پنیر تازه می‌خورند که برکت افزا بود.
۸- تخم مرغ: انواع سفید و رنگین آن باید زینت بخش خوان نوروزی باشد. چون تخم و تخمه نمادی از نطفه و نژاد است و در زادروز آدمیان تخم مرغ تمثیلی از نطفه باروری است که به‌زودی باید جان بگیرد تا زایش کیهانی انجام پذیرد. پوست تخم مرغ خود نمادی از آسمان و طاق کیهان است. میترا نیز بنابراستوره از تخم کیهانی بوجود آمد.
در روستا‌ها رسم بر این است که یکی از تخم‌مرغ‌ها را بر روی آیینه می‌گذارند و باور دارند که در هنگام تحویل سال هنگامی که گاو آسمانی کره زمین را شاخی به شاخ دیگر خود می‌افکند،‌ تخم مرغ بر روی آیینه خواهد جنبید.
۹- آیینه: از نظر واژه شناسی از ریشه «ادونک»Advenak به معنی شکل و دیدار آمده‌است. در نخستین روز نوروز که انسان کیهانی بر اثر آمیختن فروهر مینوی با نیروهای دیگر شکل می‌گیرد،‌ باید نماد آن در خوان نوروزی باشد تا شکل پذیری آسان گردد. از این رو یک آیینه را در بالای خوان نوروزی و آیینه را در بالای خوان نوروزی و آیینه دیگر را زیر تخم مرغ می‌گذارند.
۱۰- ماهی: اسفند ماه در برج حوت(ماهی) است و به هنگام نوروز برج حوت به حمل(شتر) تحویل می‌شود،‌ از این رو نمادی از آخرین ماه سال در خوان نوروزی گذاشته می‌شود. افزون بر آن ماهی یکی از نمادهای آناهیتا فرشته آب و باروری است و وجود آن در سفره نوروزی باعث برکت و باروری در سال نو می‌شود. خوردن غذای ماهی در شب عید هم به همین دلیل است.
۱۱-انار: از سپندترین درختان است. مردم به تک درخت انار نزدیک زیارتگاه‌ها و بالای تپه‌ها و کوه‌ها دخیل می‌بندند و ترکه‌های انار را به عنوان برسم سپند در آیین بدست می‌گرفتند. شکل غنچه و گل انار مثل آتشدان است و همیشه سپند شمرده می‌شد. پردانگی انار هم نماد برکت و باروری است.
۱۲- گل بیدمشک: نمادی از امشاسپند سپندارمزد و گل ویژه اسفند ماه است.
۱۳- نارنج: نمادی از گوی زمین است و هنگامی‌که در ظرف آبی نهاده شود نمادی از زمین در کیهان است. گردش آن هم بر روی آب نمودار گذشتن برج‌های دوازده گانه و تحویل سال است.
۱۴-دانه‌های اسپند: اسفند از واژه اوستایی Sepanta به معنی سپند گرفته شده‌است. امروزه در خانواده‌ها برای دورکردن چشم زخم بر روی آتش پاشیده می‌شود. دانه‌های اسپند به رشته کشیده، زینت بخش خانه‌های روستایی است.
بر سر خوان نوروزی چیزهای دیگری مثل شیرینی و نقل که نماد شیرین کامی ‌است و آرد که نمادی از برکت است،‌ گذاشته می‌شود.
برگرفته : انجمن علمي كورش بزرگ
+ نوشته شده در شنبه 13 اسفند1390ساعت 8:6 قبل از ظهر توسط داود |

زندگی مرگ است

عشق تلخ است

بودن رنگ است

رفتن دور است

ایستادن سخت است

ما شاهکار خلقتیم

از شاهکار بودن خسته ایم

در- این قفس محکم تر از دست ودندانمان است

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط داود |

 

دیریست آفتاب را صبح ها در هنگام طلوع می بینم .

انگار خورشید هم از آمدن به اینجا اکراه دارد .

گویی به اجبار می آید.

مثل مجرمی که قاضی برایش اینچنین حکم می کند .

و من سردی پرتوهایش را احساس می کنم .

و به دنبال گرمی محبتش ساعتها به آسمان چشم می دوزم .

و می دانم نیروهای طبیعت مثل

خورشید و ماه و ستارگان و آتش و خاک و باد و آب

از زمان زرتشت پاک  مورد

ستایش آریاییان بوده است. .

ایمان دارم مهر و مهر پرستی از یادمان رفته .

در دین زرتشت  مهر ایزد  فروغ و روشنایی است

 و نگهبان عهد و پیمان می‌باشد

 که سوار بر گردونه خورشید گرد جهان می‌گردد.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390ساعت 8:2 قبل از ظهر توسط داود |


تا كه از كلك اَزل سر خط فرمان برود
نام زرتشت كي از خاطر دوران برود؟

با سه اصلش كه بُود شهره‌ي آفاق بشر
بال و پر گيرد و تا گنبدِ گردان برود

گفته‌هاي خوش و شيوا و اهورايي او
جاي آنست كه بر تاركِ كيهان برود

فرّ زرتشت چو خورشيد بيفشاند نور
هر كجا نامي از ايراني و ايران برود

«گاتها» در دلِ افلاك طنين اندازد
تا بر اين چرخ و فلك مهرِ درخشان برود

شعله‌ي آتش زرتشت جهان افروز است
نرود از دل و جان، تا كه ز تن جان برود

نزد زرتشت بهين داده‌ي مزدا خِرد است
بشر از يُمن خرد تا مَه و كيوان برود

نظم و هنجار جهان، پيرو فرمانِ اَشاست
كي خطا بر قلم صنعِ جهانبان برود؟

وامدار است به اين نابغه‌ي دهر، بشر
تا بد و نيك بر انديشه‌ي انسان برود

كيستي پير خردمند سپنتايي پاك؟
كه به پيشِ سخنت فرّ بهاران برود

فكر و گفتار جهان‌بين و جهان آرايت
نيست افسانه كه از گوش دل آسان برود

گرچه بيگانه ز گنجينه‌ي سرشار تو بود
گنج گفتار تو كي روي به نقصان برود؟

ره نمودي به فلاطون و به فيثاغورث
قرن‌ها هست كه غرب از پي آنان برود

گردد از چشمه‌ي فضل تو نهاني سيراب
هر كه او در طلب حكمتِ يونان برود

گاتها پرتو انديشه‌ي مينويي توست
همه جا در سخنت حكمت و برهان برود

زير اين گنبد فيروزه‌ي الماس نشان
سخن از فكر بلند تو فراوان برود

دينِ تو راستي و پاكي و مهر و خرد است
گرچه گاهي به ره و رسم تو بُهتان برود

بر سه اصلت نه فزود و نه فزايد دگري
گر هزاران دي و شهريور و آبان برود

پير آگاه مغان روي به درگاه تو داشت
تا از اين راه به سرمنزل عرفان برود

شهد گفتار تو جاريست به رگ‌هاي زمان
شورِ فكر تو فرا عالم امكان برود

آن چنان وصفِ نبوغِ تو نمودند كسان
كه نه يارد به لبم نغزتر از آن برود

شعر «توران» نبود در خور والايي تو
چامه درماند و مرا گفته به پايان برود.

بانو توران شهریاری‌(بهرامی)، چكامه‌سراي برجسته زرتشتی
+ نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط داود |

بعضي سوختن ها جوري هستند كه تو امروز ميسوزي، اما فردا دردش را حس ميكني...

داستان كيفيت زندگي و" رشد" آدمها در جاهايي كه "جهان سوم " ناميده ميشوند،

مثل همين جور سوزش هاست ....


از هردوره كه ميگذري، ميسوزي و در دوره بعد دردش را ميفهمي ...

شادي ها و دغدغه هاي كودكي ما :

در همان گوشه دنيا كه "جهان سوم "ناميده ميشود، شادي هاي كودكي ما درجه سه است ،

ولي دغدغه هاي ما جدي و درجه يك...

شادي كودكيمان اين است كه كلكسيون " پوست آدامس" جمع كنيم

...

يا بگرديم و چرخ دوچرخه اي پيدا كنيم و با چوبي آن را برانيم

...

توپ پلاستيكي دو پوسته اي داشته باشيم و با آجر، دروازه

درست كنيم و دركوچه هاي خاكي فوتبال بازي كنيم...


اما دغدغه هايمان ترسناك تر بود...

اينكه نكند موشكي يا بمبي، فردا صبح را از تقويم زندگي ات خط بزند

...

اينكه نكند "دفاعي مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود يا تو را يتيم كند....
از ديفتري ميترسيديم...

از وبا......

از جنون گاوي ...

مدرسه، دغدغه ما بود...

خودكار بين انگشتان دستمان كه تلافي حرفهاي ديروز صاحبخانه به معلممان بود.....

تكليفهاي حجيم عيد ...

يا كتابهايي كه پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انارمي‌داد....

شادي ها و دغدغه هاي نوجواني ما :

دوره اي كه ذاتا بحراني بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده ...

در آين دوره، شاديهايمان جنس " ممنوعي" دارند...

اينكه موقتي عاشق شوي...

دوست داشتن را امتحان كني...

اينكه لبت را با لبي آشنا كني....

اما همه اين شادي ها را در ذهنمان برگزار ميكرديم...

در خيالمان عاشق ميشويم...ميبوسيم....

كلا زندگي يك نفره اي داريم با فكري دو نفره ....

اين ميشد كه ياد بگيريم "جهان سومي" شادي كنيم..

به جاي اينكه دست در دست دخترك بگذاريم،او را....

با او قدم نزنيم و فقط دنبالش كنيم...

يا اينكه نگوييم "دوستت دارم"

در عوض دغدغه هايمان بازهم جدي هستند...

اينكه از امروز كه 15 سال داري، بايد مثل يك مرتاض روي

كتابهاي ميخي مدرسه ات دراز بكشي و تا بيست و چهار سالگي همانجا بماني.....

بترسي از اين كه قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزينه اي " ،

آينده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعيين كند...


تو فقط سه ساعت براي همه اينها فرصت داري...

شادي ها و دغدغه هاي جواني ما:

شادي ها كمرنگ تر ميشود و دغدغه ها پررنگ تر...

شايد هم اين باشد كه شادي هايت هم، شكل دغدغه به خودشان ميگيرند..
مثلا شادي تو اين است كه روزي خانه و ماشين ميخري ...

اما رسيدن به اين شادي ها برايت دغدغه ميشود....

رسيدن به آنها براي تو هدف ميشود...

هدفي كه حتما بايد "جهان سومي" باشي كه آنرا داشته باشي ...

و هيج جاي ديگربراي كسي هدف نيستند...

بعضي از شادي هايت غير انساني مي‌شود...

با پول شهوتت را مي‌خري...

با گردي سفيد مست ميشوي نه با شراب...

با دود دغدغه هايت را كمرنگ‌تر ميكني و غبار آلود...

اگر جهان سومي باشي، استاندارد و مقياس هاي تمام اجزاي زندگي تو ،

جهان سومي ميشود...

اينكه در سال چند بار لبخند ميزني....

در روز چند بار گريه ميكني...

راهي كه تو را به بهشت و جهنم مي‌رساند...

و حتي جنس خداي تو هم جهان سوميست .....

دراين دنياي عجيب، ديدن دست برهنه يك زن هم ميتواند براحتي تو را

خطاكار كند وقلبت را به تپش وادارد....

در اين دنيا "سلام " به غريبه و بي دليل، نشانه ديوانگيست...

لبخند بي جاي زن هم دليل فاحشگي اوست ...

در اين جهان سوم ، كسي را نداري كه به تو بگويد

چقدر مسواك و خميردندان، واكسن، بوسيدن، خنديدن، رقصيدن خوب هستند...


اينكه آينده خوب را خودت بايد رقم بزني و كسي قرار نيست براي اين كار به تو كمك بكند.....

اينكه هميشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نيست ...

گاهي فكر ميكني که به سرزمين جهان اولي ها مهاجرت كني تا از جهان

سومي بود ن رها شوي...

اما ميفهمي كه با مهاجرتت شادي ها، دغدغه ها، جهانبيني، خدا و

معيارهايت هم با تو سفر ميكنند

.....

گاهي ميماني كه اين جهان سوم است كه كيفيت تو را تعيين ميكند يا اينكه

"تو"جهان سوم را درست ميكني؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط داود |

بدشانس ترین نسل تاریخ ایران، ما هستیم!... چرا؟

چون تو نوزادیمون شیر خشک نایاب شده بود…
بچگیمونم كه دوران جنگ بود…
دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن،نظام قدیم،نظام جدید، نظام خیلی جدید…
... رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن…
فارغ التحصیل شديم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد…
عاشق شديم گشت ارشاد رو سرمون خراب شد...
ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد...
خواستیم بریم خارج از کشور، ایران تحریم شد
خواستیم ازدواج کنیم مهریه ها همه سال تولد شد
خواستیم پرداختش کنیم راحت شیم سکه گرون شد
ازدواج كرديم تورم كمرمونو شكست و روزگارمون سياه شد

+ نوشته شده در سه شنبه 24 آبان1390ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط داود |

به یاد اون روزهایی

 که تمام دغدغه هایم در پاییز

خوردن تمام دانه های اناربود

با این آرزو:

 که شاید اون یه دونه که مو نده

 از بهشت اومده باشه

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر1390ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط داود |

 

چقدر از تقلید بی زارم

ولی خوب بلدم تقلید کنم

بخصوص از خارجیها

خدمون بالاترین فرهنگو داریم

اما فرهنگ اونا رو ....

 

+ نوشته شده در جمعه 22 مهر1390ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط داود |

ازخاکم وهم خاک من ازجان وتنم نیست

انگارکه این قوم غضب هموطنم نیست ،

اینجاقلم وحرمت قانون شکستند

باپرچم بی رنگ براین خانه نشستند

پاازقدم مردم این شهرگرفتند

رای ...ونفس وحق ،همه باقهرگرفتند

شعری که سرودیم به صدحیله ستاندند

باسازدروغی همه جابرهمه خواندند

بادست تبر سینه این باغ دریدند

مرغان امیدازسرهرشاخه پریدند

بردندازاین خاک مصیبت زده نعمت

این خاک کهن بوم سراسر غم ومهنت

ازهیبت تاریخیش آواربه جاماند

یک باغ پرازآفت وبیماربه جا ماند

ازطایفه رستم وسهراب وسیاوش

هیهات که صدمردعزاداربجاماند

ازمملکت فلسفه وشعروشریعت

جهل وغضب وغفلت وانکاربه جاماند

دادیم شعاروطنی ونشینیدند

آوازهرآزاده که برداربه جاماند

دیروزتفنگی به هرآینه سپردند

صدها گل نشکفته سرحادثه بردند

خونپاره وخون بودوشب ودردمداوم

بالاله ویاس وصنم وسرو مقاوم

آن د سته که ماندندازان قافله هادور

فرداش ازاین معرکه بردندغنایم

امروزتفنگ پدری رادرخانه

برسینه فرزندگرفتندنشانه

ازخون جگرسرخ شداینجارخ مادر

تب کردزمین ازسر غیرت که سراسر،

فرسودهوای وطن ازبوی خیانت

اززهردروغ وطمع وزورواهانت

این قوم نکردند به ناموس برادر

امروزنگاهی که به چشمان امانت

غافل که تبرخانه ای جزبیشه ندارد

ازجنس درخت است ولی ریشه ندارد

هرچندکه باغ ازغم پاییز تکیده

ازخون جوانان وطن لاله دمیده

صدگل به چمن،درقدم بادبهاران

میرویدوصدبوسه دهدبرلب باران

ققنوس به پاخیزدوباجان هزاره

پرمیکشدازاین قفس خون وشراره

بابرف زمین آب شودظلم وقصاوت

فرداش ببینندکه سبزاست دوباره

شعرازهیلاصدیقی

ببین چگونه  این غوکان مفلوک  از این شیر بانوی بزرگ  ایران ترسیدند

پرنده را در قفس کردند

بدون هیلا تو را نماد تقدس بانوان ایرانی  میدانم

تو زن ایرانی هستی هم صبور و هم غیور

هسایه و هم نسل شیرین - خواهر تهمینه- هم قصه پوران و پروین

اگه یه روز ی اتفاقی از اینجا رد شدی

بدون  روزها و شب ها با اشعار تو زندگی کردم

تو راهم چون وطن  دوست دارم

آزاد باشی

+ نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط داود |

این روزا عکس های فیلم جدید

 گلشیفته فراهانی زیاد این ور اون ور یافت می شه

در موردش خیلی صحبت ها شنیدم

بعضی ها می گفتند بد ترین بازیگر زن ایرانه

بعضی ها می گفتند بره بمیره (دور از جونش) شده ...... خارجی ها

..

...

....

البته کسانی هم بودند که ازش حمایت می کردن .

من می گم :

همه انسانیم

حق انتخاب داریم

می تونیم تصمیم بگیرم چگونه باشیم

هیچ کس نمی تونه به اجبار  انسان آزاده را تحت سلطه خودش در بیاره

بالاخره یه بازیگر پیدا شد که به جهانیان مردم ایران را آنگونه که هستند

بدور از مذهب و دین نشون بده .

پس گلشیفته فراهانی برایت آرزو می کنم همیشه موفق باشی .

پ . ن :

این ربطی به گلشیفته فراهانی نداره اما :

تقلید مرگبار نوجوانی از سریال 5 کیلومتر تا بهشت

تقلید مرگبار از سریال 5 کیلومتر تا بهشت + عکس

صراط - این آخرین جمله‌ای بود که محمد مهدی قبل از شروع بازی مرگبارش به زبان آورد. او سه‌شنبه هفته گذشته وقتی خودش و برادر 6 ساله‌اش را در خانه تنها دید، تصمیم گرفت همانند سریال مورد علاقه‌اش تبدیل به یک روح شود و به مکان‌های مورد علاقه‌اش سر بزند، غافل از اینکه بازی او سرنوشت شومی به‌دنبال خواهد داشت.

حالا 7 روز از حادثه‌ای که برای پسربچه 12 ساله گذشته می‌گذرد. 7 روزی که حاصل آن برای پدر و مادر محمدمهدی چیزی جز گریه و اندوه نبوده است. درست زمانی که خیلی از ما مشغول مسافرت و استراحت در تعطیلات عید فطر بودیم، اعضای خانواده «کوهی» پله‌های بیمارستان سوم شعبان را دو تا یکی می‌کردند به امید اینکه شاید از زبان پزشکی بشنوند: «پسرتان به زندگی برگشته است.» اما 7روز گذشت و محمد مهدی نه تنها به هوش نیامد که بنابر نظر قطعی پزشکان، دچار مرگ مغزی شد.
تقلید مرگبار
« محمدمهدی علاقه زیادی به یکی از سریال‌های ماه رمضان داشت و جانش را هم سر تقلید از این سریال گذاشت.» این را پدر محمدمهدی می‌گوید. وی می‌افزاید: «پسرم بیش‌فعال بود و فیلم‌ها و سریال‌هایی را که می‌دید، تاثیر زیادی در او می‌گذاشت. دست آخر هم تقلید از یکی از همین سریال‌ها کار دستش داد و ما را داغدار کرد.»
ماجرا چه بود؟
بعد از ظهر سه‌شنبه گذشته، هیچگاه از یاد پدر محمدمهدی نخواهد رفت. زمانی که او سر کار بود و وقتی همسرش برای خرید خانه را ترک کرد، بچه‌ها در خانه تنها ماندند. او توضیح می‌دهد: «محمدمهدی» و برادر 6ساله‌اش مشغول بازی بودند که پسر بزرگم ناگهان تصمیم گرفت، به تقلید یکی از سریال‌های ماه رمضان تبدیل به روح شود. او به برادر کوچکش گفت که می‌خواهد وقتی روح شد، به محل کار من و نزد مادرش و همسایه‌ها برود و ببیند ما راجع به او و کارهایش چه می‌گوییم. برای همین به میله بارفیکسی که برای ورزش کردن بچه‌ها در خانه نصب کرده بودیم، یک روسری را قلاب کرد و سرش را داخل آن قرار داد و ناگهان حلق آویز شد. چند ثانیه بعد هم روی زمین افتاد و از هوش رفت.»
محمدمهدی در حالی بازی مرگبارش را شروع کرده بود که برادر کوچکش شاهد همه این ماجرا بود. پسربچه 6 ساله چند ساعت بعد وقتی محمدمهدی به بیمارستان منتقل می‌شد، درباره حادثه به پدرش می‌گوید: «من به داداش گفتم که این بازی را نکند اما خودش می‌خواست که روح شود. اولش که روسری را دور گردنش انداخت، داشت تاب می‌خورد اما یکدفعه چشم هایش را بست و روی زمین افتاد. من ترسیده بودم و گریه می‌کردم و همسایه‌ها پشت در جمع شده بودند اما مامان گفته بود که در را روی کسی باز نکنم. بعد یکی از همسایه‌ها شماره تلفن بابا را از پشت در از من گرفت و به او زنگ زد.» پدر محمد مهدی وقتی از ماجرا باخبر شد با عجله خودش را به خانه رساند. خیلی زود پسربچه 12 ساله به بیمارستان سوم شعبان انتقال یافت و گرچه با انجام عملیات احیا، قلب او شروع به کار کرد اما مغزش از کار افتاده بود.
پدر داغدار می‌گوید:« ساعت حدود 4:30 بعد‌از‌ظهر سه‌شنبه بود که پسرم را به بیمارستان رساندم و او تا یکشنبه شب هفته جاری در آنجا بستری بود. در این مدت خیلی‌ها امیدوارمان کردند که او به زندگی بر می‌گردد اما دوشنبه، دکترش گفت که داروهایی که به او تزریق کرده‌اند جواب نداده و او دچار مرگ مغزی شده است. وقتی این خبر را به ما اعلام کردند، دنیا روی سرمان خراب شد. باورم نمی‌شد پسرم را به خاطر تقلید از یک سریال از دست داده باشم. پسری که هنوز هم صدای خنده‌ها و شیطنت‌هایش در گوشم می‌پیچد.
با این حال او مرده بود و بهترین کار در آن لحظه اهدای اعضای بدنش بود. به همین دلیل با اهدای اعضای او موافقت کردیم و پسرم برای انجام آزمایش‌های نهایی درخصوص مرگ مغزی‌شدن و عمل پیوند اعضا به بیمارستان مسیح دانشوری انتقال یافت. او ادامه می‌دهد: «در همه جای دنیا وقتی سریالی تخیلی و آمیخته با خرافات از تلویزیون پخش می‌شود قبل از آن هشدار داده می‌شود که این سریال را مثلا بچه‌های 12ساله و کمتر از آن تماشا نکنند اما متأسفانه در شب‌های ماه رمضان وقتی چنین سریالی از تلویزیون پخش می‌شد، هیچ هشداری به خانواده‌ها داده نمی‌شد و به همین دلیل قصد دارم از صدا و سیما و سازندگان این سریال شکایت کنم.»

گفتنی است مدیر شبکه سوم سیما در مراسم تقدیر از دست اندرکاران سریال "پنج کیلومتر تا بهشت" با الگوسازی از شخصیتهای این سریال گفته بود: "
امیدوارم پسرهای ما همانند امیرحسین" مجموعه پنج کیلومتر تا بهشت" و دختران ما حجابشان همچون آیدای این سریال باشد."

انتظار می رود پور محمدی مدیر شبکه سوم سیما عکس العمل مناسبی را به الگو شدن ارواح سرگردان این سریال از خود نشان دهد .
 
 
سینمای ما
سینمای اسلامی
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط داود |

سلام

چند روزی نبودم

شاید نتونستم با خودم کنار بیام

دیگه مثل قبل فکر نمی کنم

از الان به بعد تا اونجایی که بتونم ....

هیچی ببخشید من نمی تونم این کار را انجام بدم

پس همون داودم

اما کمی غمگین و فریب خورده

بازم با همون صداقتی که همیشه ازش دم می زدم 

آره همون داودم

حتی بعد از اینکه ......

نباید این حرفها رو اینجا بزنم

خوب شما ببخشید

 چرا اینجا هر کسی راست بگه می گن آدم ساده ایه ؟؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور1390ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط داود |

دانستم که :
پهلوانی در عضلات پیچ در پیچ و زور و بازوی قوی نیست


دانستم که :
پهلوانی به قهرمانی نیست و نه هر قهرمانی پهلوان است


پهلوانی را آئینی است دیگر
صبر است
و بردباری
حرمت است و تواضع
معرفت است و جوانمردی
وارستگی است
و آزادی
محبت است
و دوستی
شجاعت است

 
و حق گویی
آری حق گویی
اما به کلامی زیبا
به زیبایی شأن پهلوانان

پهلوانی به راستی پهلوان است

که در بند خویش نباشد

پهلوان گره گشا و یاری گر مردم است .

پهلوان در نام خویش است که پهلوان است

پهلوان مرد بازوست و جنگاور است

و با تن خود در پیوند است .

+ نوشته شده در جمعه 14 مرداد1390ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط داود |

 

۱- هر چقدر داشته هام بیشتر می شه

بیشتر به دنیا دل بسته تر می شم .

دل بستن را دوست ندارم .

می دونم آخر دل بستن به هر چیز یا هر کس جداییه .

 

۲- دیشب تو عروسی پسر خاله گفتن پاشو برقص

مگه ارکست بده که نشستی تکون هم نمی خوری .

تو دلم گفتم :

من که با ساز نا کوک روزگار در حال رقص هستم

ساز این بابا که به این کوکی و خوبی

نمی دونم شاید

عادت کرده باشیم با ساز نا کوک برقصیم .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت 9:14 قبل از ظهر توسط داود |

بله

در جایی که تمام نیروی پلیس صرف مبارزه با حجاب می شه

کسانی به خودشون جرأت می دن

قویترین مرد جهان و ایران را بکشن

حالا باز برید گلو خودتونو پاره کنید

مرگ بر بی حجاب

مرگ بر شما با افکار داغون و پوسیدتون

کاری کردن که هر جور بخوان امثال شما مترسک ها رو

به بازی می گیرن

شما مترسك مزرعه اي شده ايد كه هيچ محصولي ندارد

ای احمق ها بدونید در بین مردم ایران هنوز شیر مردان و شیر زنانی

هستند که یک روز انتقام همه چیز رو ازتون خواهند گرفت

بهتون قول می دم اون روز دیگه زیر سایه هیچ------ نتونید خودتونو پنهان کنید

اما من اونقدر شما رو می شناسم 

و می دونم اگه اون روز بیاد 

شما مثل مار پوست عوض می کنید

از مردم عراق بد می گید

می گید به حسین و یارانش بد کردن لعنتی ها شما دست هر چی

عراقی از پشت بستید

چرا اینقدر بد بختو بی شعورید ؟

چرا اینقدر خرید ؟؟؟

به چی  دل خوشید

امنیت ؟

اقتصاد ؟

رفاه ؟

بهداشت ؟

آرامش ؟

فرهنگ ؟

سیاست ؟

ای کاش همه مردم ایران می مردن

دوست دارم تمام بد و بی راه های دنیا را به مردم ایران بدم !!

با خودم عهد کرم دیگه به عرب ها اهانت نکنم

اونا با هم هستند

اینو نشون دادند

چرا اينقدر با هم غريبه شديم ؟؟

چرا از خیر فراریم ؟؟

 

یارب من از این ره و قدم می ترسم

از این همه مسجد و حرم می ترسم

از بسکه ریا در این جماعت دیدم

از راز و نیاز با تو هم می ترسم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط داود |

 

کتیبه

زرتشت

سنگ

آریو برزن

آرش

تخت جمشید

کورش

رستم

داریوش

 ابوریحان

ابن سینا

خیام

مولوی

شاهنامه

حافظ

سهراب

آتش

کاوه

سیمرغ

گیو

گودرز

خون

دشمن

دست از جان  کشتن

نفت

مهرگان

صده

نوروز

کردار

گفتار

اندیشه

تار

تنبور

دهخدا

خرمشهر

شهادت

جانباز

سرفرازی

ما برای بوسیدن خاکستر قله ها چه خطر ها کرده ایم

ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود رنج دوران برده ایم

و چه راحت این رنج را نابود می کنیم

و چه زیبا خون دلهایی را که ایران برای رسیدن به گوهر تابان شدن خورده

از پیشانیش پاک می کنیم

دوست ندارم بنویسم

حتی مورچه ها هم به لانه شون

احترام می گذارند

ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک خون دلها خورده ایم

لا لا لا    لا لا لا لا      لا لا لا لا لا       لا لا لا ااااا

تمام سهم من

اما ..........

سکوت

 

پ .ن ۱:  کدامین پل در کجای جهان شکسته

                       که هیچ کس به مقصد نمی رسد !!!!

 

پ . ن ۲ :  دوباره سیب بچین حوا ......

                                        خسته ام !!!......

                                                         بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند ......*-)

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 تیر1390ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط داود |

بر خود لازم دانستم روز کسی رو که

وطن پرستی را به حد نهایت رساند

بر وطن دوستان و وطن پرستان عزیز تبریک بگم و

چكامه‌ي زير با نام منم آرش،‌ را از "پرويز غيبي"،

به خجستگي جشن تيرگان و عشق آرش،

پيشكش همه‌ي آرش‌هاي اين خاك اهورايي، کنم .


منم آرش
منم آرش
منم آن تیر از ترکش رها گشته
منم آن کس که از البرز کوه تا رود جیحون همچوباد وبرق رفته
منم آن کس که صحراهاودریاهاازین سو تا بدانسو طی نموده باز پیموده
منم آن کس که آنسو بر درختی سبز افتاده
منم آن کس که جان را برکف ومیهن زاهریمن ستاننده
منم آن کس که امیدونویدوشادی وعشرت به یاران وسپاه

نا امید کشورم ایران سراسر باز گردانده
زجان خویشتن دل کنده بگذشته
که ایران جاودان ماند همیشه
چه خوش بود آنزمانی که سوار تیر بودم
چو مرغ عشق در پرواز و از هر آب و دانه سیر بودم
یکی دنبا‌ل تحقیق و یقین بود
دگر دنبا ل متراز زمین بود
عجب آمد ز من بینندگان را
بمالیدند بر هم دیدگان را
نبودی باورش کس اینچنین را
مرا یزدان کمک کرد
سوار شانه چرخ فلک کرد
جدا از ما و من بی‌جسم و بی‌تن
سراسر عشق بو‌م ، عشق میهن

بر گرفته از امرداد

+ نوشته شده در جمعه 10 تیر1390ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط داود |

خوبم

خوب خوب

همه چیز آرومه

(اون آرامشی که دنبالش بودم را تا حدودی پیدا کردم )

+ نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 8:44 قبل از ظهر توسط داود |